تبليغاتX
کدر
 
کدر
 
 
آوارهای بیوارگی
 
 

 

می ترسیدم و شکمش ورم کرده بود . از استرآبادی تا اوایل یا اواخر کاخ . می ترسیدم و توی اتاق مانده بودم که تلفن زنگ نزند که زد و آنور خط ، خطوطی که روایت داشت از رؤیت عشقی که باد کرده بود و سهم ِ من ، سهم من ، سهم من . گفتم اگه نخوام بشنوم؟ گفت پس می بینیش . پس افتادم . کسی نبود . که افتادنم را ببیند . سقوط ِ بی شاهد . شهید بر عشق ِ قسطی . دفترچه را پر کرده ام . عکس ِ فلو . عکس ِ تار ، شکسته . بی رمق ، بی رمق تر از مــَردش که کنار ورمی که از او بود دراز بود دراز شدم . خورشید در کف پایم می سوخت . انگار نبودنم بود . حضورم را انداختم روی ترازو . صفر نمی شد . چشمک می زد . از چشم اش افتاده بودم . پس افتاده بودم . پس که اینطور افتاده بودم زیر پای مردش که کنار ورمی که از او بود دراز بود با عینک ِ آفتابی ِ سوخته از استرآبادی تا اوایل . می ترسیدم که نرسم که نرسیدم . و َ در باقی مانده ی خویش ، ته مانده های سیگار اوج ِ شراکت ِ من با زنده گی بود . بازَنده گی بود . باز یه دنده گی بود به سراغم به استفراغ ِ نیمه شب ِ دور از چشم ، به کلمه ها و دلمه های خون ِ بعد از قاعده گی و تست حامله گی که مردش بی رمق برایش بی دریغ بود و من از دروغ ، از در و دیوار ، از استرآبادی تا به بالا دریغا دقیق بودم و درد در لحظه های همیشه ، همیشه بی حتا ، همیشه با لابد مرا سقط می کرد . که می افتادم از درد به رگ هایم منبسط می شد وَ بخار ِ پس مانده از ترس ، سراسر مرا می زایید . به وجود ، به وجاهت جاهلیت ، به وجدان که بی رمق ، بی رمق تر از مــَردش که کنار ورمی که از او بود دراز بود . در از تو قفل بود . دیوار از تــُو باز می شد . باز شدم عاشق قدیمی از استرآباد تا اواخر .

می ترسم ، می ترسم شکمت باد کند . وَ باد ِ بی رمق مرا ببرد گم کند در جایی که آغوشت نیست!

4/4/90    

 |+| نوشته شده در  شنبه 4 تیر1390ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

 

 

شیر خورده بود یا نه ؟ و جمعه سر راه که بر می گردی کاهو هو . عکس خانوادگی را خواباندم روی میز . زیرپوشش را کشیدم به سطح . خاک . خاک ِ شیشه ی تلویزیون . خاک ی شیر مادر . پدر اسب می شد و گوش هایش افسار . لگد به کلیه هایش . پسرها رفته اند آنور آب . روی خاک رفته اند . ما آب ِ گل آلود می خوریم . می ریزیم توی کتری . داد می زند که زنبور نیش ش زده . اتاق ّ خواب ، اتاق ِ غلت زدن ، اتاق ِ پرده های کنار نزده و لوله ی بخاری و فرش ِ تا زیر تخت رفته ، تخت خوابیده بود . کنارش رفتم . دستم را کشید . گفتم : پدر ، زنبور نیست . زنبور رفته . گفت : زنم که بود . گفتم : رفته . گفت: جای نیش ش باد کرده . می دانستم کجا . نپرسیدم . رفتم بروم ، دستم پیش ش بود . گفت : زنم که بودی بور می خواستمت ، حالا که پیر شدیم ... دستم را کشیدم . گفتم : باید شام را حاضر کنم . گفت : بعدش می خوابیم ؟ نگفتم . لایه های پیاز . آیه های اشک . ریخت در ماهی تابه . گاز گرفته بود . کبریت کشیدم . تلویزیون . زنی خودش را می مالید . دوربین پیچ و تاب می خورد . دستم خورد به لیوان ِ خاک شیر . دمر شد . مردی نبود . پدر آروغ می زد . دکمه ای را فشار دادم . سه دکمه ی بالا کنده شده بود . میز گرد . با چوب گردو لابد . زن ِ چاق و حوصله ای که نیست . کانال را عوض می کنم . صفحه سیاه است . بوی پیاز داغ سیاه می شود . سوسیس . از سوئیس می شود رفت امریکا . آنور آب . لیوان . نمک را جا می گذاردم . سینی . سینه ی مرغ آب پز را با آب و نان جلویش می گذارم . عینک را می زنم به چشمش . مرا نگاه می کند . می گوید : هرچی من پیر شده م تو جوونتر شدی . می گویم : پدر وقتی خوردی بگو قرص هایت را برایت بیاورم . باز با عینک نگاهم کرد . گفت : پدر ؟ پدرمو در آوردی زن . زد زیر سینی . سینه ی مرغ پرید. دمر شدم روی تخت که بردارمش . بغلم کرد . مث بچه گی . خواستم فرار کنم . گفتم : حالا نه . گفت : پس چراغو خاموش کن . قرصامو بیار . خاموش کردم . لیوان را دادم دستش . خورد . کمی روی تخت جا به جا شد . مرا نشاند روی تخت . کنارش دراز کشیدم . دستم را گذاشت زیر شکمش . دهانش کنار گوشم بود . دستش را برد روی سینه ام . سه دکمه ی بالا را کنده بود . دستانش هنوز گرم و قوی بود . دستم را از روی آلتش برداشتم . دستم را گرفت و روی آلتش فشار داد . گفت : زنبور خایه هامو نیش زده ، حس می کنی؟

حس می کردم . حس می کردم در هفتاد ساله گی حسی برای آدم نمی ماند . مادرم را صدا می کرد . به جایش جواب دادم . به جایش خوابیده بودم . دهانش را روی سینه ام گذاشت و مکید . و بعد تمام استخوان هایش را آورد روی تنم . دستم از آلتش کنار رفت . دعا می کردم تا همین جا تمام شود . شلوار را پایین کشید . کلیتوریس را مک می زد . خودم را حس می کردم . خودش را بالا کشید ، اما نتوانست . پاهایم را بردم بالا تا راحت باشد . باز هم نتوانست . چشم هایم را بستم . یاد مادر افتادم . گر گرفتم . دستهایش روی سینه هایم داغ بود . آلتش را حس می کردم که از رمق افتاده بود . جای دندان هایش روی سر سینه هام مانده بود . دستم را پایین بردم . هنوز جان داشت . آلتش را فرو کردم و کمرش را به خودم چسباندم .زودتر از آنچه فکر می کردم تمام شد . دندان هایش را از دهانش در آوردم . و گذاشتم همه چیز همانطور بماند .

 

3/4/90

رهام گیلاسیان

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 4 تیر1390ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

چشمه های خون از چشمان فواره

 که روی گوشت نارس

به ضرب نوبرانه ی داس ِ دست

 حرف از غروب ِ شکل می دهد

به روی دود سیگار

 رقص

 به نام شیشه های ترس

 بغض ِ نبض

تردید ِ دوباره ی مثال

مبهوت در برهنه گی های حواشی

ادامه ی برهوت ِ نقش

منقوش به هزار سال ابتدا

فرهنگ ِ جامع شراب

روی قنوت ِ پشت و رو

تندیسی از عذاب

 در کوچه های تو به تو

 اشک های آرشیو

 در نبرد استخوان و قاف

کوه

سرکش

 کتابت ِ سوختن در ماه

 نزول هیچ به صورت درجه

و خواب ِ تو استفراغ خون و علف

که بوی ماهیانه ی عادت می داد

به شرم ِ ادامه ی شاعر

 راه نرفت

برگشت به شکست خویش

 با اشاره

 با ایمان

در خودسوزی خود ماند

و آتش از چشمانت شعله را فرسود

 و نام خویش را از یاد برد

 درد به ادامه ی مرد

در زخم ملتهب

 خم شد گریخت

 و تاول در افتاده گی مرد متورم شد

 و کلمه در خود پوسید

 و متن مبدل

 به انهدام خود برخواست!

24/10/۸۹

 |+| نوشته شده در  جمعه 22 بهمن1389ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

تو را  تو را  تو را  تو را  تو را  تو را  تو

تقصیر تفسیر ِ بیخود ِ خود است

که  تو را  تو را  تو را  تو را  تو را  تو را  تو

خویش می کشید از پوست تا عصب

سپاس دستان خشکیده در اعتصاب ِ تو

که تو را  تو را  تو را  تو را  تو را  تو را  تو

هر چه بر یقیقن می زنم شبیه شک

شکایت تن به سقف ِ اتاق ِ من

که تو را  تو را  تو را  تو را  تو را  تو را  تو

گرفتار از جبر ِ اختیار به سرگیجه ی تو

تو تو تو تو تو تو تو

در آستین ِ مست و مـِی ، تکرار ِ تو

 حوادث عریان و زانوی بغل ، غم ِ تو

 نشان ِ بی نشان ِ همه ی دنیا زیر ِ پای تو

 و همه اگر چوب کبریتند ، من تا ته همه سوخته ام ، تو

شروعی از پایان ِ من تا ادامه ی روشناسیاهی ، تو

شباهت ِ من با خودم در تفاوت من با خودم بودی ، تو

از پشت پنجره های زیادی رد شدی دردی که تو هستی تو

که تو را  تو را  تو را  تو را  تو را  تو را  تو

تقصیر اشاره هاست که تو را تو می کند، تو

کجا بروم که آدم ها انگشت نداشته باشند؟

کجا؟ کجا ته می شود این بن بست ؟

تو را  تو را  تو را  تو را  تو را  کجا بگو کجا تو را

تمام کنم میان جماعتی که نهایت ِ تمام شان از بن ، بستن ِ توست

بگو تو را کجا تمام کنم هی تو

تو تو تو تو تو تو تو ...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 7 دی1389ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

مخفیانه در خوف ِ خمپاره

درخشان بر کفن ِ پاره

به ناگاه از تابوت ، بویت

و از شرق ِ موهایت

شتاب ِ آشفتگی ِ شب ها

و در تقاطع ِ تو

هوا لبریز از اسب های بسیار

ای دلپذیر ِ فاجعه

ای شهید

ای فاحشه!

کنار ِ قبرهای هرچه مومن تا مام وطن!

کنار سرفه های عجیب ِ انقطاع ِ تن !

دلیر ِ خاک ِ امام یا خاک ِ وطن !

ای فاحشه ، ای سکوت ِ شعله به تار و پود ِ تن !

ترا شبانه خاک می کردند

ترا به بهانه خاک می کردند

ترا ترانه خاک می کردند

ای فاحشه ی معنا

که کلمات در عبور از تو

شباهت خویش را وسوسه می شمرد

در تنهایی تن هایت

کسی سزاوارست

که کوچ ِ کنج ِ دلتنگی هایت

حریف ِ تحریف نشده ی عشق باشد!

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 5 دی1389ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

هی سرم گیج

 

هی نفسم بند

 

هی کفشم به گلو

 

هی سرفه ام به تگرگ

 

غرقی از فرق ِ نداشته ام موهای پریشان ِ قصه

 

فرقی نداشتی با غرق شدن در پریشانی من ، قصه

 

با مرگ شروع می شد

 

و در گذر ِتـــُــرد خویش

 

از خود می جوشید در من

 

منی که درمان ِ من بود

 

و در تو ، در تو در توهای تو  ، مرگ از پنجره سرک می پرید

 

قضاوت کار ِ تو بود

 

و در من قصاص ِ سرگیجه ی توها

 

شبانه تو را در خواب ، تو می کردم

 

و صبح از کف ِ پاهایم فواره می زد

 

هی سرم گیج

 

هی نفسم بند بند

 

هی نوازش نه ها

 

نیاز ِ نه ها

 

هی زبانم در قفس ِ پرواز لال

 

بال بال بالا

 

بالا را آورده ام پایین

 

پایین پــُر بود

 

بالا را در بال ها گذاشتیم بماند

 

که در شرم ِ بارانی ِ ابرها

 

عقیم

 

عشق بازی ِ شعاری

 

پایین خشک بود

 

و از خود لبریز

 

آنقدر که خود را خیس کرده بود

 

شبانه

 

مرگ بیدار نشسته بود

 

گفتم : بخواب

 

خوابید

 

و دیگر بلند نشد !

89/9/15

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 20 آذر1389ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

هوا مي نوشم و نفس به پرواز مي كشم ، جادويي از ريشه هاي فلك زده با جارويي كه به دمم بسته ام سراغ استفراغ مي روم در به در . مغز از بيني ام بيرون مي زند هي ، هي به من هي مي زند كه كاشكي هايم را هوار كنم در هوا منتشر و قنوت در دست هايي كه نداشتيم يادت هست ؟ هوا مي نوشم و از پيچ ِ پوچ پرپر مي شوم ، هي تاريكي ِ شوم بشوم؟ شبم را بشويم ؟ چرا اشك در من شيوه مي شود ؟ و دست هايي كه نمي رسند به تو ، توبه كردند ، بت خانه را مي نوشم . نوشته ها را اطراف مي كنم . هوا مي نوشم . هيچ به ريه ، بريد و ببينيد بند بند بدنم نمناك است كم كم . كمك ! كسي مرا از احتياج كلمات پايين بريزد در يزد و كرمان و چشم هاي كر ، ناخن هاي خون ، اضطراب اتصال . نقشي به سقف بزن ، زني كه در كف ِ سقف زندگي مي گيري . جانب ِ تلالو ، انعكاس ِ معكوس ِ عكس ، شبيه ِ شب ، شبيه ِ شبيه . و قصه هاي تو در تو ، در تو درو مي شود هر چه از من .

گياه ِ ناگاه ، گياه ِ گهگاه گلوله در دكمه ي باز پيراهن ، چاهي در سينه ، دچاري در چشم ، چاره اي جز شراب آبي ندارد هرگز هرگز . و معصيت از عصيان ِ رهگذري كه روزگار ، گاريچي با روزنامه بود زير بار كوهي از كاه . پناه ِ قاصد ِ گربه رو ، روبروي گريه ، سر به زير ، گريز ، ناگهان شعله كشيد از شانه هاي بي دليل خم ، از خمره هاي بي بديل ِ استمرار . هوا مي نوشم شناسنامه ي فردا . كاهش ِ انگشتان ِ غريزه با سرنيزه هاي همرنگ با تفاوت ساده ي راه راه با نوشته اي از تاول ِ جا به جا . سِيري از ناتمام ريزش مي كند با هق هق ِ خفته كه گفته بود زماني كه لال بود . بال ِ پرنده وبال ي گردن ِ پرواز ِ بسته و با بالا لالايي ام كن دليل متعفن ! بوي هر چيز جز تو را مي دهيد جمعيت ِ جماعت ، شنبه هاي بسيار سرسري ، اشتباه ِ تباهي من ، ريشه كن كه كرده اي ، دوباره نيش بزن زن ِ شين . كه هوا مي نوشم كه از شاخه ايم تو بزند بيرون ، روبرويم كن پشت ِ سر ِ من !

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 7 آذر1389ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

و از انشعاب تو

 رخ خواهیم داد

 وفصل دیگری از عشق را

 به دگر گونه ای پاییز خواهیم کرد

 پشن نیمکت به ما یاد ندادند که بباریم

 سالهاست ابرهای موهومی

 در گلوی تیره ی ما جا خوش کرده اند

 و آنقدر در باریدن سبقت گرفته اند

 که هیچ بغضی ممنوع نیست

و قفل های انقضا شده

 در اندیشه ی شاه کلید قفلند !

از انشعاب تو نشأت گرفته ایم

 زیرا که ما عاشق ترین ِ هاشور خوردگان بودیم

 و با دستان پر تاول مان

 خورشید را از شرق به غرب می بردیم

و درختان ایستاده در مقیاس خود را

 از شانه هایمان آویزان

زیرا که از تو نشأت گرفته ایم

 زیرا که عشق از تو انشعاب می گیرد!

00:16

14/7/89

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 19 مهر1389ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

تمام قلیان های شهر را در چشمانت جا داده بودی . جای ماه ‌‌ماهی دودی نشست. قطار از سمت تو کش می آمد . سوت از کله ی من می کشید . هوا را که قورت می دادی قورباغه ها حسادت می کردند . قور قور . قار قار . کلاغی چشم های مرا برد .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

روی فرش چه بازی ها . و َ روی کم حرفی ات صدا بگذار . سوت قطار . ایستگاه آخر بمان . من در تبسم ات چیزی یافتم . چیز یعنی دنیا . چیز یعنی هر آنچه نمی شود گفت . سر را پایین انداخت . بندهای کفش زندان هارون الرشید . پای تاول زده روی فرش که چه بازی ها . و َ دردسر از سر درد های پی در پی پیدا بود . لیوان آب استثنا شد . ما در نیمه ی خالی غرق شدیم . کشتی بی تفاوت لنگر انداخت . کنگر خورده بود . و َ روی کم رویی اش چتر باز بسته بود . ایستگاه آخر بمان . شاید روی فرش چه بازی ها .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

گنجشک از سر ِ ما سر رفت . تیر چراغ برق بود . سیم بود . سیم سیاه بود . گنجشک روی سیم ، سیاه شد . من می رفتم . بی سلام ، بی خداحافظ . بلوار از خیابان کم می آمد . همسایه روی دیوار منحنی می شد . شماره ی 29 . کوچه ی پنجم . در سرمه ای . برگشتم که شناسنامه ام را پس بگیرم . صادره از گرگان . مرا از زیر در انداخته اند داخل . داخل ِ آدمیزاد . چار دست و پا . چهار دست و یک پا . از همان اول رفتن ام نمی آمد . ملخ . شبیه ملخ بودم . خواب ِ مزارع را آشفته کرده بودم . مثل ِ کله ی پدرم . تقصیر من نبود که خورشید حسادت می کرد . کمپوت خالی ِ گیلاس .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 31 فروردین1389ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

کبریت لای استخوان چرخید

خط به خط اعتراف آمد از ما

روی آسمان سیاه شد

بارید از پشت میله ها

با رعد در بی برقی اتاق

و ناخن که از پا می جهید

کشیده ای در کف بی انتها

و جای سینما در ادرار خون کم بود

و مرگ از گردن مان آویزان

روی طناب سفید شد

کبریت لای استخوان چرخید

مردی به سرش زده بود دیوار

و از بس کشیده بود در سالن

دست از پا درازتر

و پاییز از انحنای بازو در می رفت

کسی در حیاط می ریخت

و دمپایی تاول می زد

بر گرده هامان شوالیه ها بود

خدا دزدکی ما را نگاه می کرد

و بوی شاش محیط را دور می زد

و در رگ هایمان گلوله می رویید

قنوت در رقص ما کافر شده بود

و ناز زندان از پیش شان زنا

به ما که می رسید

نبض هایتان را بزنید

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

موسوی موسوی

رای ما رو پس بگیر

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

تا دم در آمده بود  تا بگه یه چیزیو . یه چیزیو می گفت می رفتم . نگفت . اما من رفتم با دستی که از در کشیدم . شکل شناسنامه . نام پدر از یادم رفت . به شماره ای که از آن سقوط کردم . سقوط کردم و قوطه خوردم در ته ِ خودم که از در ترک شدم . باید چیزی می گفت . و من می رفتم . که نگفت . و من رفتم . می خواستم بر گردم بگم لبه ی فرش برگشته بود . می خواستم بشنوم که می دونم . می خواستم بگم اگه بارون بباره . می خواستم بشنوم اگه . می خواستم برگردم نگم چیزیو که بگه . باید می گفت . اگه می گفت می رفتم .

 |+| نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 

اسم ات را روی تمام دیوارها شاشیده ام

زندگی همیشه یا بوی تو می دهد یا بوی شاش

تحمل کردنی نیست

روی تمام قرص هایی که انداختی دور و

من تمام اش را دور از چشم ات بر داشتم

روی عکس جدا جدا

که من سر هم اش کردم

روی استفراغ پریشب

روی کم رویی خودم

روی روزنامه و لیوان چای

روی دشک استمنا

روی روح پدر بزرگ ات

باور می کنی؟

روی یاد آن وقتی که از دستشویی در آمدی

یاد آن روز نقشه برداری

روز برف

روز کم حرفی

یا آن روز که سلام نکرده

بیخودی بیخود شدم

روی تمام نامه هایم و جواب هایی که ندادی

و من ساختم

روی ساختن شاشیدم

و در حین شاشیدن سوختم

ولی آتش نشانی از تو نداشت

ولی به یاد نداشتی

یاد نداشتی

من با یاد تو به همه چیز شاشیدم

به خودم

به جهنم

به تخم چپ ام

به تو که فکر می کنم

یعنی دارم به تو فکر می کنم

یعنی دارم فقط به تو فکر می کنم

تو که نباشی

یعنی تو که نیستی

تو که هیچوقت نیستی

اگه بودی نمیذاشتی روی تمام دیوارها بشاشم

چه خوب که نیستی

وطن روی روزنامه شاشی شده رفته پی کارش

و زن روی روزمرگی از ما رفته

حتی پیش از این از ما گذشته بود

شبیه نیمکت پارک شده ام

پروستات

شلوار کتان و بلوز روشن

هندوانه کیلو پونصد و پنجاه تومن

و انار که میوه عاشقی است

و آب انار در چشم بد کور

چشمکی بزن

من کابوی چشم چرانم

شیر چون پیر شود باز شیر است

مث شیر سماور گرفته

قطره

قطره

از چشم ام می افتی آخر

بوی دیوار می گیری

از این گذشته

لابد « این» من ام

گذشته هم که گذشته

من ام که من ام

تو هم که توهمی

توی رویایم هاه می کنم

می نویسم

شیر چون پیر شود بازهم پیر است

6/10/87

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت   توسط بامداد پاییزان  | 
 
  بالا